88/07/24 (16:37)
در آن کویر آرزو
شاعری دل شکسته و تنها
می نوشت شعری به یاد با هم بودن ها
شعری برای خشکیدن گلهای عشق در مزرعه دوست داشتنها
قطره اشکی به یاد همه بودن ها ...
خلوتگاه سیمرغ برای دل خودم 88/07/24 (16:37)
در کوچ پرنده های غمگین
در آن کویر آرزو شاعری دل شکسته و تنها می نوشت شعری به یاد با هم بودن ها شعری برای خشکیدن گلهای عشق در مزرعه دوست داشتنها قطره اشکی به یاد همه بودن ها ...
|
نوشته شده توسط فریبا
88/07/07 (1:21) با تو هستم ای قلم
|
نوشته شده توسط فریبا
88/06/14 (7:58) همچنان بازگشته ام به پيله ي تنهايي ام. و اينبار نيز سخت تر از هميشه در ميان تار و پودش گمگشته ام. چه لحظه اي بود. لحظه ي تولد. چشم گشودن و ديدن و شايد تنها آن هنگام براي آخرين بار. فريادي از ته دل برآوردم كه...
|
نوشته شده توسط فریبا
88/06/13 (6:5)
بعضی حرفها دل را میشکنند،
بعضی دیگر، دل شکسته را ترمیم میکنند. بعضی حرفها دل آدم را تنگ میکنند، بعضی دیگر، دل تنگ شده را وسعت میدهند. بعضی حرفها سبب حزن و اندوه دلاند، بعضی دیگر، شادی و سرور را مهمان دل میکنند. بعضی حرفها از دل برمیخیزند، بعضی حرفها به دل مینشینند. بعضی حرفها از سر بیدلیاند، بعضی حرفها در پی بیدلانند. این که چه حرفی با چه دلی، چه میکند؟ بستگی دارد به جنس دلها و حرفها
|
نوشته شده توسط فریبا
88/06/10 (7:4)
همه ی عمر دیر میفهمیم..تو لحظه ها و دقیقه های اخر....وقتی عمر همه چیز داره تموم میشه.
مثل وقت هایی که ... زندگی تو لحظه های از دست دادن شیرین میشه یه لحظه افتاب تو هوای سرد غنیمت میشه خدا تو موقع سختیها تنها پناهت میشه یه قطره نور توی دریای تاریکی واست همه ی دنیا میشه یه عزیز وقتی که از دست رفت برات همه کس میشه پاییز وقتی که تموم شد به نظرت قشنگ و قشنگ تر میشه نگاه كن پاییز به نفس نفس افتاده هیچ کس مطمئن نیست که فردا رومی بینه یا نه.... امروز تمام چیزها و ادمهای دور و برت رو خوب ببین... زندگی خیلی طولانی نیست !!!
|
نوشته شده توسط فریبا
88/06/08 (2:35)
|
نوشته شده توسط فریبا
88/06/07 (3:3) رفتنم نزديک است مرگ من نزديک است مرگ من سايه وار از پس من زمين را می کاود مرگ من هم آغوشم در بستر بيداری می خندد مرگ من در پشت پنجره در انتظار رسيدن می گرید مرگ من ساده است مرگ من سرخ است مرگ من سرد است مرگ من سرمست از من آواز رسيدن می خواند مرگ من در ميخانه قلبم شراب حسرت می نوشد مرگ من نزديک است مرگ من دست در دستم کوچه ها را در انتظار رسيدن به کوچه ای بن بست تا آخر زمين گردش می کند مرگ من آواز چکاوک است در کوچ زمستانی مرگ من دشتی است به وسعت ابديت مرگ من سراسر خون است از فرق شکافته فرهاد مرگ من نزديک است مرگ من از غروب خورشيد سرخ است مرگ من حسرت رسيدن است مرگ من ابتدای ازل نیست و انتهای ابديت هم نخواهد بود مرگ من تنفس ماهی است در خفگی حوض مرگ من ستاره ای است در آسمان هفتم مرگ من بر روی شانه ام آواز هوسناکی در گوشم زمزمه گر است مرگ من آغازی بر رسيدن بهار در تمام اعصار تاریخ است مرگ من کوچ پرستو نيست مرگ من گريه شمع نيست مرگ من بال پروانه نيست که در شبهای انتظار با شعله شمعی بسوزد مرگ من بيد مجنون نيست که با نسيمی از حسرت نگاهت بلرزد مرگ من شيون ندارد مرگ من شيرين است اما هيچ فرهادی عاشق ندارد مرگ من لیلی است اما هیچ آواره مجنونی ندارد مرگ من نزديک است مرگ من از پشت صبح پيداست مرگ من در طلوع آسمان پيداست مرگ من از پشت بال پروانه پيداست مرگ من در آيينه چشمانم پيداست در صدای جويبار پيداست در صدای دريا پيداست در سکوت کوه پيداست در هاله ماه پيداست مرگ من نزدیک است مرگ من فرداست فردايی که خورشيدش از ماه نور می گیرد فردايي که گلهايش همه ستاره ستارگانش همه خورشيد خورشيدش همه دريا درياهايش همه صحرا صحراهايش همه سراب سرابهايش همه حقيقت حقيقتش همه فردا و فردايش خواهد رسید مرگ من نزديک است مرگ من با طلوع خورشيد می رسد با صدای پای نسيم می رسد مرگ من زمانی خواهد رسيد که همه چشمان عاشق باشند و همه کویرها پر از شقایق باشد مرگ من آنگاه می رسد که هيچ آهويي در دام صياد نباشد و هيچ هجرانی در ياد نباشد مرگ من نزديک است مرگ من بی صدا می رسد اما من صدای نفسهايش را در دستانم می فهمم رنگ آنرا می فهمم سرمايش را می فهمم من مرگ را می فهمم می فهمم که آمدنش نزديک است می فهمم که حسرت چشمانش در چشمانم آبی است می فهمم که با طلوع فردا مرگ من نزديک است
|
نوشته شده توسط فریبا
88/06/02 (5:19) روي تابلوي خاک گرفته زندگيام، آنجا که رهگذران روي سنگ فرشهاي زمانه، گذر عمر را تجارت ميکنند، همان جايي که نه با کلام، نه با نگاه، نه با صدا، مرا جستجو کردي، آن زماني که من نبودم، در پس حرفهاي نگفته، روي جور زمانه، نام تو را مينويسيم. در ترانههايم شوق را جستجو ميکردم و در نوشتههايم عبارات با معنا را... در سکوتم حرفهاي ناگفته را و در نگاهم انتظار و شوق را... ديگر حرفي نيست، يک سيب قرمز در آشفته بازار دلم ميخرم، کال نيست، سالم و زيبا و تازه...
|
نوشته شده توسط فریبا
88/05/29 (17:20)
|
نوشته شده توسط فریبا
88/05/23 (19:48) 88/05/23 (0:5)
اول از همه برایت آرزومندم که عاشق شوی
و اگر هستی، کسی هم به تو عشق بورزد و اگر اینگونه نیست، تنهائیت کوتاه باشد و پس از تنهائیت، نفرت از کسی نیابی آرزومندم که اینگونه پیش نیاید، اما اگر پیش آمد بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کنی برایت همچنان آرزو دارم دوستانی داشته باشی از جمله دوستان بد و ناپایدار برخی نادوست، و برخی دوستدار که دستکم یکی در میانشان بی تردید مورد اعتمادت باشد. و چو برایت همچنان آرزو دارم دوستانی داشته باشی از جمله دوستان بد و ناپایدار برخی نادوست، و برخی دوستدار که دستکم یکی در میانشان بی تردید مورد اعتمادت باشد. ن زندگی بدین گونه است برایت آرزومندم که دشمن نیز داشته باشی نه کم و نه زیاد، درست به اندازه تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قرار دهد و نیز آرزومندم مفیدِ فایده باشی نه خیلی غیرضروری تا در لحظات سخت وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است همین مفید بودن کافی باشد تا تو را سرِ پا نگه دارد همچنین، برایت آرزومندم صبور باشی نه با کسانی که اشتباهات کوچک می کنند چون این کارِ ساده ای است بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیر می کنند و با کاربردِ درست صبوری ات برای دیگران نمونه شوی و امیدوام اگر جوان هستی خیلی به تعجیل، رسیده نشوی و اگر رسیده ای، به جوان نمائی اصرار نورزی و اگر پیری، تسلیم ناامیدی نشوی چرا که هر سنّی خوشی و ناخوشی خودش را دارد و لازم است بگذاریم در ما جریان یابند امیدوارم سگی را نوازش کنی به پرنده ای دانه بدهی، و به آواز یک سَهره گوش کنی وقتی که آوای سحرگاهیش را سر می دهد چرا که به این طریق احساس زیبایی خواهی یافت، به رایگان امیدوارم که دانه ای هم بر خاک بفشانی هرچند خُرد بوده باشد و با روئیدنش همراه شوی تا دریابی چقدر زندگی در یک درخت وجود دارد بعلاوه، آرزومندم پول داشته باشی زیرا در عمل به آن نیازمندی و برای اینکه سالی یک بار پولت را جلو رویت بگذاری و بگوئی: این مالِ من است .فقط برای اینکه روشن کنی کدامتان اربابِ دیگری است و در پایان، اگر مرد باشی، آرزومندم زن خوبی داشته باشی و اگر زنی، شوهر خوبی داشته باشی که اگر فردا خسته باشید، یا پس فردا شادمان باز هم از عــشــق حرف برانید تا از نو بیاغازید اگر همه اینها که گفتم فراهم شد دیگر چیزی ندارم برایت آرزو کنم
|
نوشته شده توسط فریبا
88/04/30 (0:11)
من سكوت را دوست دارم بخاطرابهت بي پايانش... فرياد را ميپرستم بخاطر انتقام گمگشته در عصيانش ... فردا را دوست دارم بخاطر غلبه اش بر فلك كجمدار... پاييز را مي پرستم بخاطر عدم احتياج عدم اعتنايش به بهار..... آفتاب را دوست دارم بخاطروسعت روحش.. كه شب ناپديد مي شود تا ماه فراموش كند حقيقت تلخي را كه از او نور ميگيرد زندگي:ايده ال من است ومن آن را تقديس ميكنم به خاطر اينكه روزي هزار بار نابودش مي كنند اما هرگز نمي ميرد....
|
نوشته شده توسط فریبا
88/04/26 (21:16)
تنها در میان تن ها چه عاشقانه ماندم !
در بیهودگی انتظار پیوستن به تو چه بی صبرانه مانده ام! چه خوانا دوریت را برسردر خانه نوشته اند ! و من در نخواندن آن چه پافشارانه مانده ام ! چه بسیار است دو روئی ها فراموش کردن ها و گسستن ها ! و من در این همه چه صادقانه مانده ام ! رفیقان همه با نارفیقی خود رفیقند . من هنوز با آنان چه دوستانه مانده ام ! خاستگاه من کجاست ؟ که من آنجا سکونت خواهم؟ من در پیماندن راه چه عاجزانه مانده ام... تنها در میان تن ها چه عاشقانه مانده ام...
|
نوشته شده توسط فریبا
88/04/25 (5:57)
غريبي آشنا كه در پي همدم و يار است در اين روزگار!
خسته و تنها، دلي شكسته دارد از اين روزگار! گويي كه مهر و صفا با او بيگانه شده! آه و ناله و سوزو گداز با او همراه شده! چه بسا عزيز ومحبوبي، دلداه و معشوقي داشته كه خود خبر ندارد! گر از گمشده او خبري هست نشانش دهيد كه بيش ازاين طاقت ندارد؟!
|
نوشته شده توسط فریبا
88/04/25 (5:31)
فوت شدن تعدادی از هموطنان عزیزمان در سانحه هوایی را به خانواده این عزیزان و به همه مردم خوب کشورم تسلیت میگویم .
خدایا........ ای خدای مهربان.......... رفتگان این سانحه رو با اولیا الهی همنشین فرما و به بازماندگان آنها شکیبایی و آرامش ارزانی دار.
|
نوشته شده توسط فریبا
88/04/23 (6:52)
نه تقدیر میخواهد
نه خدا در لوله های آزمایشگاه به دنیا می آیم لباس میپوشم به خیابان میروم روبروی جهان می ایستم درست روبروی جهان چشم در چشمش نه من او را می فهمم نه او مرا
|
نوشته شده توسط فریبا
88/04/23 (6:49)
حیف!
میدانم که دیگر بر نمیداری از ان خواب گران سر تا ببینی خردسال سالخورد خویش را کاین زمان چندان شجاعت یافتست تا بگوید : راست میگفتی پدر.
|
نوشته شده توسط فریبا
88/04/23 (6:34) 88/04/23 (6:5)
من با زمان قرار همزیستی مسالمت آمیز گذاشته ام که نه او مرتبا مرا دنبال کند و نه من از او فرار کنم، بالاخره که روزی بهم خواهیم رسید“
|
نوشته شده توسط فریبا
88/04/23 (3:15)
اگه تنهایی
اگه غمگینی اگه عاشقی اگه هوس گریه کردی ![]() اگه خسته ای اگه شکست خرده ای اگه حوصله ی هیچی رو نداری با من باش!!!
|
نوشته شده توسط فریبا
88/04/16 (22:32) ای کاش می شدکه آنقدرخوب بود که فرصت خوب بودن را ازدیگران گرفت، و ای کاش می شد که آنقدر از بدیها دور می شدیم که دیگر هیچگاه دست نا زیبای بدیها به ما نمی رسید، چرا که من هنوز باور دارم که می توان بهتر زیست. در راه متعالی شدن شرط اول قدم آنست که باران باشیم، باران با سخاوتی که هم بر کویرمی بارد و هم در دشت سرسبز، آری اینگونه می توان بهتر زیست ، عاشق تر ماند، شاعرتر شد و در نهایت جاودانه ماند.
|
نوشته شده توسط فریبا
88/04/16 (22:28)
هميشه غريبه بمان تا در رؤياي کنجکاويم مرا به سرزمين تسکين برساني،آشنايان مرا زجر مي دهند!!
|
نوشته شده توسط فریبا
88/04/16 (18:22) 88/04/15 (19:24)
سکوت هر نفر فریاد در سینه
سکوت هر نفر سرخابی و خاکستری رنگ سکوت هر نفر از نم نم باران سکوت هر نفر چون رعد گاهی سکوت هر نفر گاه طوفان میکند در جان سكوت من ولی رنگ دگر دارد سكوت من تقاضای فقط یك قطره احساس است سكوت من تمنای دلی همرنگ آب قطره باران سكوتم را كسی آیا توان دارد كه در كنج دلش با ذره ذره عشق واخواند
|
نوشته شده توسط فریبا
88/01/19 (6:47)
چهل روز گذشت و ما هنوز چله نشین کوي سوگ تو ايم سردي برف و سنگ و کتيبه نيز بي تاثير بود مي گويند داغ ؛ چهل روز است سنگ که بيايد سختي دل نيز خواهد آمد ؛ اميد رنگ مي بازد و آتش فراغ خاموش مي شود !!! بميرم براي فرزندانت که با دست خود منزل جديدت را سنگ کردند و با اشک چشم ؛از خاک و سيمان ملاتي چسبناک براي پيوندي ناگسستني بين تو و خاک ! نه ... تو و آسمان ؛ مهيا کردند !! اطلاعيه چهلمين روز پيوند تو با آسمان چاپ شد ؛ به عکست خيره شدم و نگاه مان به هم گره خورد ؛ تا صدا مرد ، اشک جان گرفت کاش از صدايم آموخته بودم پيشمرگ شدن را... و ايه لهم الارض الميته احييناها و اخرجنا منهما حبا فمنه ياکلون... خواستم به روحت هديه کنم اما زبان در دهانم نگشت و مانند هميشه به جسمت هديه کردمش جسمي که ديگر بيمار نيست ... هنوز هم خودم را مي فريبم و ناباوري ام را توجيه مي کنم .
|
نوشته شده توسط فریبا
88/01/06 (6:2) 87/11/25 (4:39)
سلام داداشی.
دلم خیلی گرفته - نمیدانم کجا هستم و چه میکنم. من بین راهی مانده ام گنگ و نامعلوم . من از راهی دور به این دیار غریب و بی احساس سفر کردم . کجا هستم و چه میکنم . نمیدانم!!!!! من هستم و بدنبال نگاهی آشفته از ترس و هراس آینده . من هستم و به دنبال راه طولانی و ناپیدا . فقط نگاهی به گذشته و قطره های اشگ پنهانی از گوشه چشم به من نشان داد که خسته ام . آره داداشی هر وقت به تنگ میایم داد میزنم آخ دنیا تا کی ؟؟؟؟ تا به کجا ؟؟؟؟؟ دنیا تو پایانی نداری اما پایان من کجاست؟؟؟ من به دنبال پایان خودم میگردم. من به پایان رسیده ام اما هیچ کس باور ندارد این پایان تلخ مرا . من خسته از خویشتن و از گذشته هایی که شایـــــــد می شد آینده ام را زیبا بیافریند . اما خوب میدانم و تو خوب میدانی که گذشته های تلخ هیچگاه زیبا قلم نخواهد خورد . دلم تنگه برادر جان ...... برادر جان دلم تنگه.....!!!! دلم تنگه از این روزهای بی امید..... از این شبگردیهای خسته و مایوس.... از این تکرار بیهوده دلم تنگه..... همیشه یک غم و یک درد و یک کابوس...... دلم تنگه برادر جان ..... برادر جان دلم تنگه ....... دلم خوش نیست غمگینم برادر جان...... از این تکرار بی رویای بی لبخند ...... دلم تنگه برادر جان ..... برادر جان دلم تنگه .......
|
نوشته شده توسط فریبا
87/11/13 (8:20)
|
نوشته شده توسط فریبا
87/11/13 (7:47) فرصتی نمانده ، پاهایم خسته است ، باید رفت ، باید رها شد از حصار تنهایی ، نمیدانم چگونه این چراها در مقابل دیدگانم ریلی به امتداد تمام زندگی ساخته اند ، شبانه آرزوهایم را در ژرف ترین نقطه ی ذهن کابوس زده ام دفن میکنم و با بقچه ی خاکستری خاطراتم راهی شهر رویایی خیال میشوم و از جاده ی پر از ابهام و تردید میگذرم ، گامهای لرزانم سکوت شب را میشکنند و من در برهوت تنهایی خویش به شمارش گامهایم میپردازم ...
|
نوشته شده توسط فریبا
87/11/13 (7:29) بگو ببارد آنچه باران تقدیر می نامندش ، بگو بشوید آن روزهای گرم آغوش را ، تلخ و شیرین ، همه را بشوید از این ذهن به جا مانده ز عشق ، تکه یادها را ، لخته های به جا مانده ز خون ، زخم های کهنه بر دل ، بگو بگیرد این آبی پهناور ، به وسعت ابرهای تیره بختش ، بگو سیاه کند این خیال رویایی ، سفیدی صداقت را ، امید بی نهایت ، بگو ببارد ...
|
نوشته شده توسط فریبا
|